سال نو مبارك
یکشنبه هفتم فروردین 1390عیدآمدوعید آمد
یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان باد
تا باد چنین بادا!سال نو مبارک.
************
دوباره معجزه آب و آفتاب و زمین
شکوه جادوی رنگین کمان فروردین
شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود
سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود
دوباره چهره نوروز و شادمانی عید
دوباره عشق و امید
دوباره چشم و دل ما و چهره های بهارهفت سین
فرارسیدن نوروز و سال نو را شادباش میگویم.
برایتان تندرستی و نیکروزی
در سال نو آرزو دارم.
باشد که سالی سرشار از شادی
و کامروایی داشته باشید
*****************
دلهای پر مهرمان را به روزهای سبز و زیبای بهار پیوند می زنیم و شادی را برای یکدیگر به ارمغان می آوریم.
************
عید نوروز را به
گلهای یاس بهشت آرزوهایم ،پدر و مادر عزیزم
که عطرشان پایدار ومهرشان ستودنی است
تبریک می گویم
سال ۱۳۹۰ خورشیدی مبارک
سال ۷۰۳۳ آریایی مبارک
سال ۳۷۴۹ زرتشتی مبارک
امید وارم که تو این سال جدید به همه آرزوهاتون برسیم و سالی سرشار از موفقیت پیش رو داشته باشیم
بازم یه داستـــــــــــــــــان جـــــــــــــــالب
پنجشنبه هفدهم تیر 1389خوبید؟؟؟؟؟؟؟![]()
وایییییییییی
بلاخره کنکورم رو دادم و راحت شدم
خوب الان استراحتم
میدونید که درس نخوندن چه قد خسته کنندس![]()
دعا کنید مجاز شم
یه وقت غیر مجاز نشم بسیجیا منو بگیرن![]()
![]()
دوستون دارم
عزیزانم اگه احیانا کسی رو نتونستم خبر کنم به خاطر اینکه دیال آپم و قبضمون زیاد میاد![]()
"سپیده" جونم واقعا خوشحالم که حالت خوب شد
..........ایشالله همیشه شاد شاد باشی![]()
قربون همتون![]()
خوب حالا بریم سراغ داستانمون![]()
...............
امتحان داماد
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقهاى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانهاش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مىزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بىامو کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشهاش نوشته بود: ((متشکرم! از طرف پدر زنت))
پ.ن:اینم از داستان کوتاه
حالا هی نگید داستانت طولانی بود ها![]()
پ.ن:
عیــــــــــد همتون مبــــــــــارک
دوستان عزیزم التــــــــماس دعـــــــا دارم![]()
![]()
پ.ن:عزیــــــــــــــــــــــــــزانم میلاد امام زمان رو بتون تبریک میگم
برام دعا کنید.من همیشه محتاج دعام
آقا جان تولدت مبارک![]()
![]()
پ.ن:قالبم رو عوض کردم
خیلی دوسش دارم![]()
پ.ن:امروز گواهینامه قبول شدددددددددددددددددددم![]()
![]()
همون بار اول قبول شدم
خیلی خوشحالم.![]()
![]()
![]()
![]()










..............داستان عشقولانه.................
چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389
سلام دوستان عزیزم.![]()
یه داستان واستون گذاشتم امیدوارم لذت ببرید.![]()
اين داستانو از سايت مجله خانواده سبز پيدا كردم![]()
قـدرنشناس![]()
محسن روي صندلي جا به جا شد و دست به سينه خود گرفت. هر آدمي با ديدن او ميتوانست بفهمد كه چقدر كلافه است.
البته اگر در ميان آن جمع پرهياهو كسي به وي توجه كافي نشان ميداد. شايد اين مرد داشت به روزي ميانديشيد كه خودش در جايگاه آن جوان به ظاهر خجالتي نشسته بود.
گويا همه اتفاقات دوباره تكرار ميشدند. همه اتفاقاتي كه براي او يك اشتباه به حساب ميآمدند. بالاخره آن مراسم كسلكننده به پايان رسيد و مهمانها يكي يكي منزل آقاي شريفي را ترك گفتند. ساعت از دوازده شب گذشته بود. به محض خروج آخرين مهمان، محسن از اتاق بيرون رفت و همسرش لاله را به سوي خود فراخواند. زن باريكاندام و حدودا بيست وهشت ساله به او نزديك شد.
-لاله من امشب برميگردم تهران
-امشب!
-بله، همين امشب!
- ولي قرارمو…![]()
-قرارمون هرچي كه بود تموم شد. من امشب برميگردم. برو ساك دستي منو بيار!
لاله كه زياد از رفتار غيرمنتظره همسرش متعجب نشده بود، به يكي از اتاقها رفت و ساك او را برايش آورد. وقتي خانم شريفي متوجه نيت دامادش شد با اصرار از او خواست تا از رفتن منصرف شود. اما محسن ادعا ميكرد برايش كاري پيش آمده و مجبور است خود را به تهران برساند
. خانم شريفي كه ديد حريف او نميشود، دخترش لاله را كنار كشيد و پرسيد: تو چرا همراهش نميري؟![]()
- آخه فردا جمعهاس، من كه كاري ندارم. شنبه ميرم!![]()
مادر گفت: امشب هوا خوب نيست. آسمون سرخه حتما برف ميياد، محسن از صبح تا حالا نخوابيده ميترسم تو جاده خوابش ببره. ![]()
- چكار كنم؟! مگه نميبيني چه پرحرف شده!![]()
- باهاش برو! يه وقت خوابش ميبره تصادف ميكنه!
محسن هنوز دم در ايستاده بود و هر چه آقاي شريفي از وضعيت بد هوا ميگفت او انكار ميكرد، عاقبت لاله پالتواش را پوشيد تا با شوهر همراه شود. زمانيكه به جلوي در رسيد، مرد با بيتفاوتي از او پرسيد: تو هم ميياي؟![]()
لاله در حالي كه پوتين به پا ميكرد پاسخ داد: ميبيني كه!
خانم و آقاي شريفي تا آخرين لحظه به آنها سفارش كردند كه مراقب باشند و بلافاصله پس از رسيدن به مقصد تلفن زده و خبر سلامتيشان را بدهند. 
ساعتي بعد اين زوج جوان سوار بر اتومبيل در جاده حركت ميكردند. لاله كه ديگر تحملش را از دست داده بود رو به مرد كرد وگفت: ديدي نتونستي به آخرين قولت عمل كني؟!
- من قول دادم براي بلهبرون خواهرت مييام كه اومدم. 
- قرار بود كاري نكني كه پدرم و مادرم شك كنن
- شك نكردن، تازه بكنن! آخرش كه چي؟ تا آخر عمرت كه نميتوني ازشون مخفي كني.![]()
- تا آخر عمرم مخفي نمي كنم! اما امشب اونا خيلي خوشحال بودن![]()
محسن در حاليكه پوزخند ميزد، گفت: بله، وقتي دختراي لوسشونو به مردم غالب ميكنند بايدم خوشحال باشن. 
لاله كه خونش به جوش آمده بود با عصبانيت جواب داد: دهنتو ببند! من لوسم؟! يا تو كه بدون مشورت مامان جونت آب نميخوري!
- صد دفعه گفتم تو دعوا حرف مامان منو وسط نكش!
- حرف مامانتو وسط ميكشم، چون همه بدبختياي من به خاطر اونه. 

و اين بگومگو ادامه داشت در حالي كه بارش برف شروع شده بود نهايتا با سرازير شدن اشكهاي لاله مدتي بين آن دو سكوت برقرار گشت كه البته زياد هم كشدار نبود. صداي محسن سكوت را درهم شكست خيلي خب، تو همين هفته از دست من و مامانم راحت ميشي. منم از دست بچهبازيهاي تو خلاص ميشم.
هر لحظه بر شدت بارش برف افزوده ميشد، لاله هقهقكنان گفت
: هيچ وقت براي من ارزش قائل نبودي!![]()

- من براي تو ارزش قائل نبودم؟ تو هيچ كسرو غير از خودت قبول نداري!![]()
بادي كه از مقابل ميوزيد دانههاي نسبتا ريز و فراوان برف را به طرف شيشه اتومبيل پرتاب ميكرد. بوراني عجيب بود. برف پاكنها مدام از اين سو به آن سو ميرفتند. زن خود را در پالتواش پيچيده و عميقا احساس سرما ميكرد.
- تو يك احمقي!
- تو تعادل رواني نداري!
- همين امشب اگه مامانت نميگفت همراه من نمياومدي!![]()
- معلومه كه نمياومدم
وارد تونل شدند. وقتي از آنجا خارج گشتند نور زياد داخل تونل سبب گرديد، ديد محسن كور شود. او در يك لحظه به خود آمد و چراغهاي بزرگ كاميوني را مشاهده كرد كه در ميان بوران به آنها نزديك ميشد. مرد دستپاچه شد و ماشين را به سمت راست جاده هدايت نمود. تاريكي و بوران اجازه نداد او حدفاصل اتومبيل و دره كنار جاده را درك كند، ناگهان ماشين به داخل دره سرنگون شد. ![]()
مرد نالهكنان به هوش آمد. او به سختي توانست خود را از لاي آهنهاي له شده اتومبيل بيرون بكشد. درد وحشتناكي در ناحيه كتف احساس مينمود. او همسرش را صدا زد: لاله، لاله!![]()
صداي هراسان محسن در عمق دره پيچيد. در آن سوي اتومبيل بازمانده و از لاله خبري نبود. زن كه مثل هميشه از بستن كمربند ايمني خودداري كرده بود،
(نکته آموزشی بود ها
) از درون اتومبيل به بيرون پرت شده و مرد هر چه كوشيد نتوانست در تاريكي او را بيابد. سپس به ناچار خود را كنار جاده رساند، تا كمك بطلبد. سرماي زمستان و برف شديد دليل خوبي بود تا كمتر ماشيني از جاده عبور كند. يك اتومبيل سواري رد شد و محسن هر چه كوشيد نتوانست آنرا متوقف سازد. انسانهاي ترسو حتي از روبهرو شدن با افراد زخمي هم ميترسند. مرد كاميوني را ديد. او بيمهابا خود را به ميان جاده انداخت و دست تكان داد. راننده با قدرت تمام پايش را بر روي پدال ترمز فشار داد و وقتي آن هيولا متوقف گشت باعصبانيت فرياد زد: چته؟! ميخواي خودتو به كشتن بدي؟![]()
محسن باجملات بريدهبريده گفت: ماشينم... ماشينم پرت شده تو... زنم زنم نيست بايد پيداش كنيم.![]()
راننده و شاگردش فورا از كاميون بيرون پريدند. 
- چراغ قوه بيار، زنگ بزن به اورژانس، زنگ بزن به پليس.
اين صداي مرد راننده بود كه به شاگردش فرمان ميداد. سه مرد در دره به جستجو پرداختند. قبل از اينكه پليس و گروه امداد از راه برسند، آنان توانستند جسم نيمهجان لاله را بيابند و او را كه در بيهوشي كامل به سر ميبرد به نزديكترين بيمارستان منتقل كنند.
محسن از طريق تلفن تصادف پيش آمده را به خانواده شريفي اطلاع داد. زماني كه پدر و مادر لاله به بيمارستان رسيدند صبح شده بود، مرد كنار پنجره ايستاده و برف انبوهي را كه در محوطه بيرون روي زمين نشسته بود، تماشا ميكرد. گريههاي دلخراش
خانم شريفي محسن را به خود آورد.
او نميدانست چطور به مادر همسرش توضيح دهد كه لاله به كماي عميق فرو رفته و هيچكس قادر نيست پيشبيني كند كه آيا او زنده خواهد ماند يا خير. ![]()
پس از انجام آزمايشات اوليه دكتر نزد محسن آمد و به او اطلاع داد بچهاش را از دست داده است. مرد كه گيج شده بود گفت: بچه!![]()
دكتر جواب داد: بله، خانم شما دو ماهه حامله بودند. يعني در جريان نبوديد؟!![]()
مرد سرش را به علامت نفي تكان داد و گفت: نه.![]()
پزشك از كنار او عبور كرد و رفت. احساس رقتي كه محسن نسبت به همسرش پيدا كرده بود صدچندان شد. سه روز بعد با توافق خانواده شريفي و محسن، پيكر لاله را كه بين زندگي و مرگ سرگردان بود، به يك بيمارستان بسيار مجهز در تهران انتقال دادند. ديدن مادر لاله كه مدام سرش را به ديوار بيمارستان تكيه داده و اشك ميريخت، براي مرد جوان غيرقابل تحمل شده بود
به همين خاطر تصميم گرفت چند ساعتي از آنجا بيرون رفته و سري به مادرش بزند. ![]()
پيرزن به محض ديدن پسر كه كتفش را بسته بود پرسيد: چي شده مادر، چه بلايي سرت آوردن. محسن خاموش ماند و جوابي نداد. ![]()
- ميدونم زير سر زنته!![]()
مرد كه براي اولين بار به مظلوميت همسرش در برابر مادر خود پي برده بود، گفت: چي زير سر زنمه؟! اون بيچاره گوشه بيمارستان افتاده و داره ميميره اونوقت شما...![]()
صداي او از بغض كوتاه شد. پيرزن تكرار كرد: داره ميميره!
- ما تصادف كرديم![]()
- بهت گفته بودم كه به حرفش گوش نكن. نرو!![]()
- چي داري ميگي؟!![]()

زن شانههاشو را بالا انداخت و گفت: تو كه داشتي ازش جدا ميشدي. حالا كه خودشو به موشمردگي زده دوباره عزيز شد؟!![]()
- موش مردگي چيه مامان؟ لاله تو كماست! بچش از بين رفته، بچه ما!![]()
- بچه! مگه شما بچه داشتيد
- اون حامله بود![]()
- پس خاك بر سرت! چرا ميخواستي طلاقش بدي؟
![]()
- من كه نميدونستم حاملست![]()
- به تو هم ميگن شوهر؟ آدمي كه ندونه زنش حاملست به درد جرز ديوار ميخوره، تو اصلا زنداري بلد نيستي.![]()
- آره من زنداري بلد نيستم، اگه بلد بودم نميذاشتم به اينجا برسه، نميذاشتم شما تو زندگيم دخالت كنيد، نميذاشتم به زنم سركوفت بچهدار نشدن بزني.![]()
محسن اين حرفها رو زد و از خانه مادرش خارج شد. انگار سه سال زندگي مشترك او و لاله مقابل ديدگانش به تصوير كشيده شده بود. از خودش ميپرسيد: عاشق شيطنتها وخندههاي لاله شده بودم. چرا به مادرم اجازه ميدادم از او بدگويي كند(من.
) چرا و هزاران چراي ديگر. از آن روز به بعد محسن هر بعدازظهر براي ديدن همسرش به بيمارستان ميرفت. او از پشت شيشه به تماشاي زني ميايستاد كه خيال كرده بود عشق او در سينهاش رو به انحلال است(من
). اما اينك خوب ميدانست وجود او به وجود آن زن بستگي داره. ميدونست آن كه هر روز جسمش بر روي تخت بيمارستان تحليل ميرفت و همچون يخ آب ميشد، معشوق نيمهجان اوست. آن قلبي كه با يك دستگاه پيچيده ميتپيد، قلب همسر او بود. قلب همسراو...![]()
اين وضعيت نه ماه به طول انجاميد. نه ماه! نه ماه زمانيست كه يك نطفه در درون رحم مادرش به بچهاي كامل تبديل ميشود. نه ماه زماني است كه بچهها يك سال تحصيلي را پشتسر گذاشته و به كلاس بالاتر ارتقا پيدا ميكنند. پس نه ماه زمان كمي نيست. در اين مدت محسن نيز كاملتر و پختهتر شد ودر عاشقي ارتقاي مقام پيدا كرد. حالا همه پرستاران و كاركنان بيمارستان مردي كه با صورت اصلاح نشده هر روز به آنجا ميآمد را ميشناختند. او آنقدر به چهره لاله چشم دوخته بود كه تمام خطوط آن را از بر داشت. پس از نه ماه ناگهان چشمان لاله تكان خورد
، محسن از نزديك شاهد اين اتفاق بود.
او با فريادهايش بيمارستان را به هم ريخت
. ابتدا باور اين امر براي پزشكان سخت بود، زيرا همه آنها اميد خود را در مورد اين بيمار از دست داده بودند. وليكن پس از معاينات معلوم شد كه لاله به زندگي بازگشته است و ديگر همه ميدانستند هيچ چيز جز خدا نميتواند محسن را از همسرش جدا كند.
![]()
دوستان گلم من میخواستم با شکلکها داستان رو جالب ترش کنم و تنوع داشته باشه![]()
اینو تو مجله خوندم و نوشته بود
بر(اساس سرگذش محسن.ن از تهران)![]()
حال کردید عشق چه معجزه ای میکنه
مرسی که خوندید
فداتون
![]()
پ.ن:دیروز تولد پسر داییم بود
ولی ما وقتی رفتیم،جشن تموم شده بود![]()
خولاصه همون وقت کیک و میوه و ساندویج دادند که من فقط کیک و ساندویج رو خوردم(چه با کلاسم نه؟
)
پ.ن:برد پیروزی مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک
ولادت حضرت فاطمه(س) و روز مادر مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک

مادر ای لطیف ترین گل بوستان هستی
تو شگفتی خلقتی
تو لبریز عظمتی، دست بر دعا برمیدار و از خدای یگانه برایت برکت، رحمت وعزت می طلبم....
مادر عزیزم به خاطر تمام مهربانیهایی که در حق من کردی و به من بال و پر دادی و مرا بالنده کردی و با سوختن خود عشق و شور در وجودم روشن کردی،با همه ی وجودم و با تک تک سلولهایم دوستت دارم

میدونم دیر اومدم که تبریک بگم روز پدر رو
خوب دیگه
کنکور داشتم
اما حالا.....................
این متن رو از ته دلم میگم و تقدیمت میکنم
بابای عزیزم با تمام وجودم و با تک تک سلولهای بدنم و با تمام احساساتم و با تمام عشقم بهت میگم روزت مبارک بهترینم
باباجونم خیلی خیلی دوستت دارم
تو امید زندگیه منی
اگه زبونم لال بعد ۱۵۰ سال دیگه نباشی میمیرم
اینو با تمام وجودم میگم
بخاطر تمام زحمتایی که برام کشیدی دستت رو میبوسم
وبه خاطر تمام گذشت هایی که به خاطر من کردی پاهات رو غرق بوسه میکنم
بابای عزیزم بودن تو کنارم واسم همیشه روز پدره
دوستت دارم
هیچ وقت تنهام نذار
همیشه دستام رو بگیر تا زمین نخورم
خیلی دوستت دارم
همیشه دستام رو بگیر.......
![]()
![]()
![]()
..............یا زهــــــــــرا..............
یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389روزی که عطا شد بر نبی،حضرت بتول
نام بتول بر سر در عرش خدا زدند
کوثر نزول گشت بر حضرت رسول
با این نزول،آتش به جان آن سه تا زدند
بعد از وفات شد سفارشات نبی کتیبه ای
با میخ در کتیبه را بر سینۀ زهرا زدند
چون در سقیفه باب جسارت گشوده شد
پیش حسن،سیلی به روی خیر النساء زدند
صبح و نماز جماعت است و علی امام!
با تیغ ملجم بر تارک عرش خدا زدند
تشییع شد حسن با سنت کوفیان
تیرها چله چله به نعش مجتبی زدند
باب جسارت ادامه داشت تا کربلا
انصار در این دشت بلا خیمه ها زدند
چون کاروان رسید،آن مردم لعین
نعلهای تازه بر سم اسبها زدند
بازار کوفه داغ شد زین سبب،سپس
شمشیر و نیزه بر سردر مغازه ها زدند
چون جنگ شروع شد تمامی کوفیان
از عهد و پیمان خود یک به یک جا زدند
مانده ست هفتادو دو لاله به باغ حسین
چیدند و یک به یک بر سر نیزه ها زدند
در وصف رضالت کوفیان همین و بس
با اسبها تاختند و آتش به خیمه ها زدند
تیری که استخوان ابالفضل را شکست
بر حنجرۀ شش ماهۀ کربلا زدند
حالا زمان گذشته و کربلا به جاست
پرده کنار ز صورت ابن سعد ها زدند
اندر عجبم معاویه های زمان ما
آوای یا حسین بر سر بامها زدند
برخیز ای امام زمان انصار علی
خونابه بر جگر علی مقتدا زدند
من علیم كه خدا قبله نما ساخت مرا جز خدا و نبی و فاطمه نشناخت مرا
من كه یكباره در از قلعه خیبر كندم به خدا داغ زهرا از نفس انداخت مرا
|
|
مریم مادر عیسی است
من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم
باز در مانده ام:
خواستم بگویم فاطمه دختر خدیجه ی بزرگ است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد (ص) است.
دیدم که فاطمه نیست
خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست
خواستم بگویم که فاطمه مادر حسین است .
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است
باز دیدم که فاطمه نیست
نه این ها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه فاطمه است ( دکتر علی شریعتی)
ما چه گوییم از مدح تو که مداح خداست
قرن ها می گذرد از شب دفن تو ولی
شیعه می سوزد از این درد که قبر تو کجاست
در زمانی که زمان یاد ندارد چه زمان در مکانی که مکان یاد ندارد چه مکان
نه شبی بود ، نه روزی، نه چرخی ، نه جهان نه پری بود، نه جبریل، نه جنت ، نه جنان
دل من در پی یک واژه ی بی خاتمه بود اولین واژه که آمد به نظر فاطمه بود
من به عشق رخ او ساخته ام طاها(ص) را او به من گفت بسازم علی اعلی را
به خداوندی خود فاطمه ام بی همتاست فاطمه چون من تنها ، به دوعالم ، تنهاست
از همه آثار که از من برجاست همه ی دار و ندارم گل روی زهراست(س)
دشمنان علی كسایی هستن كه میخ در به سینه بی بی فشردند محسنش را سقط كردند وبا بی حیایی علی را خانه نشین كردند
بر آن قومی که زهرا کرده لعنت
سخن از اشتی معنا ندارد
سخن از هفته وحدت میارید
که سنی در دل ما جا ندارد
عمر محکوم و منفور است زیرا
رضایت نامه از زهرا ندارد
من خدایم که همه کوی مرا می جویند **** همه ذرات فلک نام مرا میگویند
همه چیزو همه کس در همه جا مال منست****جان هر جامد و جنبنده به دنبال منست
در زمانی که زمان یاد ندارد چه زمان**** در مکانی که مکان یاد ندارد چه مکان
نه شبی بود ، نه روزی، نه چرخی ، نه جهان****نه پری بود، نه جبریل، نه جنت ، نه جنان
دل من در پی یک واژه بی خاتمه بود**** اولین واژه که آمد به نظر فاطمه بود
او به من گفت بسازم علی اعلی را****جبریل و ملک آدم و پس حوا را
از ازل تا به ابد هر چه در عالم هستند****همه مدیون رخ فاطمه من هستند

ایام فاطمیه رو بهتون تسلیت میگم
ایشالله که ماهم جز یاران حضرت فاطمه زهرا باشیم
عزیزانم تو این ایام منو فراموش نکنید
خدا میدونه که چه قد محتاج دعاهای شمام
برام دعا کنید
خواهش میکنم![]()
واقعا محتاج دعای شمام دوستان عزیزم
از ته قلبم
الـــــــــــــــــــتــــــــــــــــــمـــــــــــــــاس دعــــــــــــــــــــــــــــا.........
پ.ن:عزیزانم نظراتتون رو تو پست پایین(پست قبلیم)بذارید
فداتون
سال نو مبارک
شنبه بیست و نهم اسفند 1388
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه دوستان گلم و عزیزم![]()
![]()
عیدتون مبارررررک
عزیزانم آغاز سال ۱۳۸۹ رو به همه دوستان گلم تبریک میگم ان
شالله سال خوبی رو همراه با خوشی و زیبایی و مهربونی و
موفقیت و عشق داشته باشید و به آرزوهاتون برسید تمام
آرزوها و خواسته هاتون![]()
![]()
![]()
![]()
دوستان گلم من نمیدونم بزرگترین خواستتون چیه ولی از ته دلم
دعا میکنم و از خدا میخوام که به هر حاجتی دارید تو سال نو
برسید![]()
دوستان گلم منو از دعای خیرتون بی نسیب نذارید![]()
التماس دعا...............
ایشالله مسافرت امسال بهترین مسافرت باشه براتون ایشالله
امسال همه خوشبخت بشن![]()
میدونم دلتون خیلی پاکه با دل پاکتون برا منم دعا
کنید عزیزانم![]()
![]()
ببخشید اگه خبرتون نکردم![]()
قربون مهربونیاتون![]()

پ.ن:دوستان گلم یه نظرسنجی گذاشتم پایین وبم خوشحال میشم شرکت کنید![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.................انقلاب ما انفجار نور بود...................
یکشنبه چهارم بهمن 1388
سلام عزیزان![]()
میدونیم که دهه فجر شروع شده و من میخوام یه سری جملات زیبا و اس ام اس
در این مورد براتون بذارم![]()
امیدوارم خوشتون بیاد ![]()
![]()
![]()
![]()

همه برای امام بودند و امام برای همه و امت همراه امام برای خدا
دهه فجرمبارک![]()
از خون سرخ بهمن سرسبز شد بهاران
اندیشه باور شد، در امتداد باران
بر صخرههای همّت جوشیده خون غیرت
بانگ سرود و وحدت آید زچشمه ساران
و الفجر بهمن آمد، فصل شکفتن آمد
بر پهندشت باور، خالی است جای یاران
دهه فجرمبارک![]()
فجر است و سپیده حلقه بر در زده است
روز آمده، تاج لاله بر سر زده است
با آمدن امام در کشور ما
خورشید حقیقت زافق سر زده است
دهه فجرمبارک![]()
برخیز که فجر انقلاب اسلامی امروز
بیگانه صفت، خانه خراب است امروز
هر توطئه و نقشه که دشمن بکشد
از لطف خدا نقش بر آب است امروز
دهه فجرمبارک![]()
چه مژدهای زیباتر از آمدن بهار در پی یک زمستان تار و طولانی؟!
چه بشارتی شیرینتر از بشارت خورشید در پی یک شب سرد و تاریک؟!
چه پیامی نیکتر از پیام زلال آب برای لبانی تشنه و خشکیده؟!
چه نوایی برتر از بشارت «جاء الحق» و «زهق الباطل»؟!
قسم به شب پوشیده! که روز خواهد درخشید و بهاریترین روز هستی، بر صحیفهی شب تار و طولانی، مُهر پایان خواهد زد.
دهه فجرمبارک![]()
قلبها، کهکشانی از عشق خمینی میشود و جامی لبریز از شراب طهور پیروزی.
دهه فجرمبارک![]()
سلام برتو ای مطلع فجر! ای سپیده سحر، ای انفجار نور، خوشآمدی. خوش آمدی که با آمدنت غلهای سنگین ازگردنمان فروریخت،زنجیرها از دست و پایمان گسیخت، کمرهای خمیدهمان راستشد،برلبهای پژمردهمان شکوفههای تبسم نشست، در قلبهای سوختهمانگلبوتههای عشق و امید روئید و برگونههای زردمان گلخندههای سرخنمودار شد.
دهه فجرمبارک![]()
خوش آمدی که با مقدمت، عطرآزادی به جای بوی باروت در فضایمیهن اسلامیمان پیچید. قفسها شکسته شد و نفسها از زندان سینههارهایی یافت. خوش آمدی که با آمدنت، سوز و سرما از شهرو دیارمانگریخت، برفهای بهمن با حرارت ایمان و اخلاص، آب حیات شد.
دهه فجرمبارک![]()
خوش آمدی فجرآزادی! که با آمدن تو، امام آمد، امامی که بر سربیدادگران، خروش کلیم داشت و برجان امت، دم مسیح. کلامش بوی وحیداشت و طعم شیرین آوای انبیا. دم مسیحاییاش مردگان گورستان ترسو یاس را حیاتی نوین بخشید، قیامتبپا کرد، غباری عظیمبرانگیخت، غباری که چشم «چپ» و «راست» را کور کرده است.
دهه فجرمبارک![]()
فجرآزادی! خوش آمدی که آمدنت، شرنگ مرگ به کام شاهان ریخت،سلطه را به قبرستان سلطنتسپرد، کنگرههای قصر استکبار را فروریخت. فجرآزادی! سوگند بنام زیبایت، «والفجر» ، «و الصبحاذا تنفس» ، «واللیل اذا ادبر» ، که نام پاک تو را رزمندگانپاکبازمان برکوه و دشت صحنههای نبرد، «والفجر» مینویسند، ومادران شهید پرورمان، گوهر اشک خویش را نثار مقدم تو میکنند.
دهه فجرمبارک

فجرآزادی! در شهر پیامبر و در مسجدالحرام، به انتظار تواند،به زادگاه خویش هم سفری کن.
دهه فجرمبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حالا یه مطلب در مورد(هجرت امام خمینی از نجف به پاریس)که فک کنم بیشتر یا بهتره بگم
همه تو کتاب تاریخ خوندیم ولی خوب برا کسانی که احتمالا دوست دارند بدونند و خوب دیگه
یه کم آپم آموزنده باشه
![]()
هجرت امام خمینی«قدس سره»
از نجف به پاریس
13 مهر 1357
پس از قیام مردمی 15 خرداد 1342، رژیم محدودیت های بیشتری برای امام خمینی« قدس سره» و گروه های مذهبی اعمال كرد و آن گاه كه امام« قدس سره »علیه تصویب لایحه ی كاپیتولاسیون اعتراض نمودند، در 13 آبان 1343، ایشان را ابتدا به تركیه و سپس به عراق تبعید كرد.
تبعید و اقامت 14 ساله در نجف اشرف، توأم با یك زندگی بسیار ساده و بی تكلف بود.
امام در طی این مدت، با وجود محدودیت های مختلف، فریادهای حق طلبانه و ظلم ستیز خود را علیه رژیم، از طریق سخنرانی، ارسال پیام های كتبی و شفاهی به گوش ملت ایران می رساندند و بدین وسیله ماهیت رژیم را افشا می كردند.
امام« قدس سره» در كنار این اقدامات به تدریس فلسفه ی سیاسی حكومت اسلامی، تحت عنوان ولایت فقیه، همراه با دروس فقه و اصول پرداختند و شاگردانی برجسته و هم فكر تربیت كردند.
ثمره ی مجموعه ی این فعالیت ها باعث آگاهی و رشد سیاسی روزافزون همه ی اقشار اعم از تحصیل كرده ها، روحانیون، بازاری ها، شهری ها، روستایی ها و ... گردید و قاطبه ملت ایران، رهبری ایشان را پذیرفته و شعله های انقلاب فروزان گردید.
پس از ناامیدی رژیم از سكوت امام، دست به فعالیت های سیاسی برای ساكت كردن و یا اخراج ایشان از عراق زد.
اولین مذاكره بین وزرای خارجه ی دو كشور ایران و عراق، هنگام شركت در اجلاس سالانه ی سازمان ملل در نیویورك انجام شد، سپس هیأتی از تهران به بغداد عزیمت و با مقامات عراقی مذاكراتی به عمل آورد. نتیجه ی این دو مذاكره، ایجاد محدودیت هایی برای امام« قدس سره» بود، تا آن جا كه منزل ایشان توسط نیروهای امنیتی در 2 مهر 1357، محاصره و رفت و آمدها محدود و كنترل گردید. در این حال رییس سازمان امنیت عراق، یكی از نزدیكان امام (حجت الاسلام سید محمود دعایی) را احضار و پس از گفتگو با ایشان، در نهایت درخواست كرد كه امام «قدس سره» یك ماه سكوت نمایند و دلیل این مطلب را این طور بیان داشت كه (ما نسبت به رژیم شاه تعهداتی داریم و خروج امام« قدس سره »هم ازعراق صحیح نیست، امام كمتر فعالیت كنند ، اعلامیه صادر كنند، ولی خارج از عراق توزیع شود.).................
ادامه مطلب در ادامه مطلب!!!!!![]()
نظرات شما روی چشم ما جا دارد...........................
پ ن۱.آدرا ابی سایتشو عوض کرده؟!![]()
![]()
پ ن۲.به قول صبا دهه فجر تعطیلیاش بیشتر میچسبه![]()
ایشالله خوش باشین
برید مسافرت
گردش
خونه مامان بزرگ وبابا بزرگ
فامیل
یا شایدم بعضیا بخوان درس بخونن![]()
ولی خدایی ۵ روز از صبح تا شب خوابم میچسبه![]()
خلاصه ۵ روز تعطیلی به همتون خوش بگذره![]()
پ ن۳.قربونتون![]()
![]()
پ ن۴راستی برام دعا کنید یه حاجتی دارم ان شاالله بهش برسم.خواهش میکنم برام دعا کنید![]()
پ.ن۵.برد پرسپوليس رو تبريك ميگم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عاشورا
پنجشنبه سوم دی 1388
فرا رسیدن ماه محرم رو به همه دوستان ومسلمانان جهان تسلیت عرض میکنم
و این هم داستانی در مورد:
مردي که به زيارت امام حسين عليه السلام نميرفت
شخصي از بزرگان هند به قصد مجاورت کربلاي معلّي به اين شهر آمد و مدت شش ماه در آنجا ساکن شد و در اين مدت داخل حرم مطهر نشده بود و هر وقت زيارت حضرت امام حسين عليه السلام را اراده ميکرد، بر بام منزل خود رفته، به آن حضرت سلام مي کرد و او را زيارت مينمود؛ تا اين که سرگذشت او را به «سيد مرتضي»که از بزرگان آن عصر و مرسوم به «نقيب الاشراف» بود رساندند.
سيد مرتضي به منزل او رفت و در اين خصوص او را سرزنش نمود و گفت: «از آداب زيارت در مذهب اهلبيت عليه السلام اين است که داخل حرم شوي و عقبه و ضريح را ببوسي. اين روشي را که تو داري، براي کساني است که در شهرهاي دور ميباشند و دستشان به حرم مطهر نميرسد.»
آن مرد چون اين سخن را شنيد گفت: «اي نقيب الاشرف» از مال دنيا هر چه بخواهي از من بگير و مرا از رفتن معذور دار.
هنگامي که سيد مرتضي سخن او را شنيد بسيار ناراحت شد و گفت: «من که براي مال دنيا اين سخن را نگفتم؛ بلکه اين روش را بدعت و زشت ميدانم و نهي از منکر واجب است.»
وقتي آن مرد اين سخن را شنيد، آه سردي از جگر پر دردش کشيد. سپس از جا برخاست و غسل زيارت کرد و بهترين لباسش را پوشيد و پا برهنه و با وقار از خانه خارج شد و با خشوع و خضوع تمام، نالان و گريان متوجه حرم حسيني گرديد تا اين که به در صحن مطهر رسيد .
نخست سجده شکر کرد و عتبه صحن شريف را بوسيد. سپس برخاست و لرزان، مانند جوجه گنجشکي که آن را در هواي سرد در آب انداخته باشند، بر خود ميلرزيد و با رنگ و روي زرد، همانند کسي که يک سوم روحش خارج گشته باشد، حرکت ميکرد تا اين که وارد کفش کن شد. دوباره سجده شکر به جا آورد و زمين را بوسيد و برخاست و مانند کسي که در حال احتضار باشد داخل ايوان مقدس گرديد و با سختي تمام خود را به در رواق رسانيد.
چون چشمش به قبر مطهر افتاد، نفسي اندوهناک بر آورد و مانند زن بچه مرده، ناله جانسوزي کشيد. سپس به آوازي دلگداز گفت: «اَهَذا مَصرَعُِِِ سيدُالشهداء؟ اَهَذا مَقتَلُ سيدُالشهداء؟ ؛ آيا اينجا جاي افتادن امام حسين عليه السلام است؟ آيا اينجا جاي کشته شدن حضرت سيدالشهداء است؟»
پس فرياد کشيد و نقش زمين شد و جان به جان آفرين تسليم نمود و به شهيدان راه حق پيوست.»

امام حسین ( ع ) به همراه 72 تن از یاران صدیقش حماسهای خلق كرد كه حتی با یادآوری آن میتوان به عظمت این نهضت حسینی پی برد و برای حركتها و مبارزات ظلمستیزانه بعدی، در طول تاریخ پس از امام(ع) و یارانش الگویی گشت. در باره رویداد عاشورا بسیار گفته و نوشتهاند. باز هم جاى گفتن و نوشتن باقى است، چرا كه این رویداد از چنان ابعاد بزرگ و گستردهاى برخوردار است كه هر چه بیشتر به تحلیل و بررسى آن پرداخته شود زوایاى نوتر و تازهترى از آن آشكار خواهد شد. عاشورا نه یك حادثه كه یك فرهنگ است، فرهنگى برخاسته از متن اسلام ناب كه نقش حیاتى را در استحكام ریشه ها، رویش شاخه ها و رشد بار و برهاى آن ایفا كرده است. عاشورا هیچ گاه در محدوده زمان و جغرافیاى خاصى محصور نمانده است، بلكه همواره الهام بخش تشیع در راستاى حركت ها، جنبش ها و قیام هاى راستین شیعه ـ پل بسیارى از نهضتهاى دیگر ـ در برابر كانون هاى ظلم و كفر و نفاق بوده است. قیام عاشورا از سال 61 هجرى تا امروز همچون چشمهاى جوشان و خروشان از آب زلال و گواراى خود تشنگان معرفت و حقیقت را سیراب كرده، و الهامبخش بسیارى از نهضتهاى حقّ علیه باطل بوده است. انقلاب اسلامى، به رهبرى امام خمینى(ره) از عاشورا حسینی الهام گرفت. وصیت نامه سیاسی ـ الهی امام خمینی(ره) نیز این مفاهیم را بیان میدارد كه هر كس خود را بیشتر برای ظلم محیا كنید ، ظالم بیشتر میشود و اگر در برابر ظالم ایستادگی كنید ظلم از بین میرود. روحانیت شیعه همواره براى حراست از كیان فرهنگ عاشورا، نه فقط آن را در طول اعصار متمادى بازگو كرده است، بلكه حتى به بازسازى آن و پاسدارى از ارزش هاى ناشى از آن پرداخته است. بازسازى مضامین و مفاهیم بلند فرهنگ عاشورا در هر عصر و زمانى به فراخور حال آن زمان، تأثیر بسیار شگرف و سازنده اى در راه پیشبرد اهداف مقدسى همچون نشر معارف و فرهنگ اسلام ناب، بر جاى نهاده است. تاریخ شیعه گواه صادق و روشنى از این بازسازىها است. این بار نیز آذرخشى دیگر از آسمان كربلا درخشید كه نور آن مشعل فروزان راه حق طلبان و حقیقت جویان، و ابهت و صلاى آن، در هم كوبنده الحاد و نفاق است. عاشورا رسالت بزرگى را بر دوش همه دینداران به ویژه آگاهان جامعه نهاده است. همگان پس از شناخت ابعاد آن موظفاند خود و جامعه خود را با آن مقایسه و از آن درس و عبرت بیاموزند، چرا كه زنده بودن تاریخ به ترسیم و تصویب آن و سنجش خودمان با آن است. از این روى، سخنی هر چند كوتاه پیرامون اساسىترین بعد این حادثه بزرگ است كه در بخشی از آن تحت عنوان « عاشورا در محرم » كه بر گرفته از موضوعات مختلف پیرامون این حادثه تاریخی خواهد بود بیان می گردد . .............................................
برای دریافت ادامه مطلب به ادامه مطلب رجوع کنید.....................................
التماس دعا.....................
سلام به همتون سال نو رو با کمی تا قسمتی تاخیر بهتون تبریک میگم و امیدوارم سال خوبی داشته باشید![]()
از تمام کسانی که قدم رنجه فرمودند و به ما سر زدند خسته نباشید میگم و دستشون درد نکنه![]()
![]()
من هم مطبی نداشتم و هم خیلی وقت بود نیومده بودم اینترنت![]()
در ضمن هفته ی معلمم به همهی معلمان گرامی و عزیز تبریک میگم ![]()
راستی اگر میخواین(گفتم اگر میخواین)بگید تا از هر بازیگری دوست داشتید مطلب و عکس و... بذارم![]()
الان که ۱ هفته دیگه به امتحانا مونده امیدوارم هم امتحاناشونو خوب بدن و خدا کمکشون کنه ان شا الله![]()
فعلا خداحافظ تا بعد امتحانا![]()
زیبا بروفه
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386دلم براتون یه ذره شده میدونید که خیلی سرم شلوغ بود میدونم که خیلی وقته مطلب نفرستادم اما هروقت میومدم اینترنت اول وبلاگمو میدیدم بعد میرفتم سراغ کارای دیگم. خوب بگذریم این بار میخوام در مورد خانم زیبا بروفه براتون بنویسم.راستی از تمام کسانی که بهم سر میزدند و نظر میدادند متشکرم.
من فردا امتحان دارم برام دعا کنید تا امتحانم و خوب بدم![]()
قربونتون برم
خوب بریم سراغ 30 نکته ی خصوصی زندگي این خانم :
مهدی پاکدل
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386سلام امیدوارم که حالتان خوب باشد من در اینجا می خوام مطلبی از مهدی پاکدل بنویسم نظر یادتون نره در ضمن از همه ی کسانی که نظر دادند تشکر می کنم دم همشون گرم:
((مهدی پاکدل)) از خانواده های هنرمند در اصفهان به دنیا آمد هنوز اجرای زیبای برادر وی((حسین پاکدل)) که سالها مدیر مجری پخش شبکه یک تلوزیون بود را به یاد داریم. مهدی پاکدل در مجموعه های زیادی ایفای نقش کرد . اما ایفای نقش در مجموعه ی ((اولین شب آرامش)) باعث شد تا بازی او در دلها بنشیند . پاکدل در این مجموعه نقش منحصر به فردی را از خود نشان داد و در مقابل((یکتا ناصر)) یک زوج خوب هنری را به تصویر کشاند.
او در دانشگاه در رشته ی گرافیک شروع به تحصیل کرد و پس از مدتی جذب تئاتر شد و رشته ی گرافیک را در کنار فعالیت های تئاتری با تراحی پوستر و بروشور برای نمایش های مختلف دنبال کرد.
در سال ۷۶ اولین بازی را در نمایش ((جنبش انفیه)) اثر سیروس شاملو به صحنه برد.
پنج سال مدام و نفس گیر تئاتر کار می کرد تا اینکه در اولین کار تلویزیونی اش به نام ((با من بمان)) کاری از حمید لبخنده ایفاگر نقش شد . در آن مجموعه با حمید رضا پگاه و یکتا ناصر و سام درخشانی و سولماز غنی همبازی بود . سپس در فیلم تلویزیونی ((یک روز معمولی)) برای حسن فتحی بازی کرد . بعد در مجموعه ی ((مروارید سرخ)) کار کار مسعود رسام نقش ((علی کابوی)) را پذیرفت که از شبکه تهران خودمان پخش شد . و هم اکنون او را در سریال ((ما چند نفر)) می بینید.
و حالا چند جمله از پاکدل:
- وقتی خوب نگاه می کنم می بینم که نقش مادرم در تربیتم پررنگ تر از دیگران است.
- زمانی که کار در حال ضبط است شما متوجه خواهید شد که کار خوب از آب در می آید .
- دوست دارم نقش یک تروریست را بازی کنم .
- چرا بعضی ها خوانندگی را شوخی می گیرند .
- فعلا نمیخواهم ازدواج کنم به نظر من ازدواج یک قصد نیست یک موقعیت است این طور نیست که بگویی فردا ازدواج می کنم و فردا ازدواج کنی.
- همه ی ما بازیگر هستیم.
- صداقت و با معرفتی و خوش برخورد بودن پایه و اساس من در انتخاب دوست است .
- اگر دنبال مقصد بدم حتما به مقصد می رسیدم .من به دنبال کشف دنیای جدیدم.
و حالا چند عکس:
یلدا جون
الناز جون
مینا جون
موناجون




